ديشب خيلي دلم گرفته بود شما رو بردم حموم و اومديم بيرون بابايي داشت به گوشيم زنگ ميزد بابايي گفت بيا بريم حرم حضرت عبدالعظيم و منم کلي کار داشتم با اين حال سريع اماده شدمو داشتيم ميرفتيم که بابايي رسيد خسته بود کاملا مشخص بود اما دوست داشت بريم من رانندگي کردم و بابايي شمارو بغل کرد و نشست جلو تو راه خيلي ترافيک بود شما با بابايي خوابيديد منم اينه رو رو صورت بابايي تنظيم کردم وقتي نگاتون ميکردم دوست داشتم تو اين شب بزرگ بلند بلند گريه کنم و از خدا سلامتي هرچه زودتر رو بخوام اين روزا غم و غصه تو دخترم کاملا تو صورت بابا پيداست ميدونم به خاطر من خودشو شاد نشون ميده تو خونه ميفهمم اما بايد بسازيم رفتيم ...